دوست داشتی خوشحال می شم نظر بدین
 افتاده‌ام

 

چون نگاه آشنا از چشم یار افتاده‌ام

دست رغبت کس نمی‌سازد به سوی من دراز

چون گل پژمرده بر روی مزار افتاده‌ام

اختیارم نیست چون گرداب در سرگشتگی

نبض موجم، در تپیدن بیقرار افتاده‌ام

عقده‌ای هرگز نکردم باز از کار کسی

در چمن بیکار چون دست چنار افتاده‌ام

نیستم یک چشم زد ایمن ز آسیب شکست

گوییا آیینه‌ام در زنگبار افتاده‌ام

همچو گوهر گر دلم از سنگ گردد، دور نیست

دور از مژگان ابر نوبهار افتاده‌ام

من که صائب کار یکرو کرده‌ام با کاینات

در میان مردم عالم چه کار افتاده‌ام؟

 صائب تبریزی


برچسب‌ها: صائب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 0:55  توسط ابوالفضل  | 

پیرزن همسایه الزایمر داشت 

دیروز زیادی شلوغش کرده بودند

او فقط یادش رفته بود از خواب بیدار شود........

زنده یادحسین پناهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 0:52  توسط ابوالفضل  | 

کوچه

ه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

فریدون مشیری

 


برچسب‌ها: فریدون مشیری
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 0:49  توسط ابوالفضل  | 

برما رقم خطا پرستی همه هست
بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست 
ای دوست چو از میانه مقصود توئی
جای گله نیست چون تو هستی همه هست  مولوی 

 


برچسب‌ها: مولوی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 0:42  توسط ابوالفضل  | 

اندر دل بی وفا غــم و ماتم باد

آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مـرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غـم که هزار آفرین بر غم باد

مولوی


برچسب‌ها: مولوی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 0:30  توسط ابوالفضل  | 

بـــی همگــــان بســـــر شـــــود بی تـو بســـــر نمـــی شــــود

داغ تـــــو دارد ایــــن دلـــــم جــــای دگـــــــر نمــــی شـــود

دیـــده عقــــل مســـت تــــو چـرخــــه چـــرخ پســـت تــــو

گــــوش طـــرب بــــه دســت تــــو بــی تـــو بســـر نمی شود

 


برچسب‌ها: مولوی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 0:29  توسط ابوالفضل  | 

از دست غیبت تو شکایت نمی کنم

تا نیست غیبتی نبود لذت حضور


برچسب‌ها: حافظ
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 0:20  توسط ابوالفضل  | 

ما و مجنون درس عشق از یک ادیب اموختیم

او به ظاهر گشت عاشق ،ما به معنی سوختیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 0:16  توسط ابوالفضل  | 

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

اری شود ولیک خون به جگر شود


برچسب‌ها: حافظ
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 0:15  توسط ابوالفضل  | 

گاهی گذشت می کنی و گاهی گذر

کاش فرق میان دو را می فهمیدند................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 0:5  توسط ابوالفضل  | 

ادم های بزرگ سکوت را برای حرف زدن انتخاب می کنند....................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 22:6  توسط ابوالفضل  | 

نمونه سوال زبان انگلیسی دوم دبیرستان 2
برچسب‌ها: نمونه سوال, دوم دبیرستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام خرداد 1393ساعت 2:11  توسط ابوالفضل  | 

شخصی خدمت امام صادق (ع) آمد وعرض کرد :یابن رسول ا...!من خودم آلات غنا و ساز و اواز و وسایل موسیقی ندارم اما همسایه ام دارد وقتی به دسشویی می روم صدایش را می شنوم و انجا قدری گوش می دهم.

امام صادق (ع) به او تشر زدند و فرمودند:بلند شو برو غسل کن و بعد توبه کن واستغفار نما.


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت 15:45  توسط ابوالفضل  | 

وبا در عراق امده بود و مردم فوج فوج می مردند.استاد ما جلسه ای گرفت و گفت حکم می کنم که تا چهل روز زیارت عاشورا بخوانید.این حکم بر همه واجب شد.ده روز طول نکشید که وبا بطور کلی از عراق رفت. 
برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 13:5  توسط ابوالفضل  | 

ترک واجب برای مستحب

برای خطابه و منبر به کاشان رفته بودم، آقایی پیش من امد و جلوی من پاهایش را دراز کرد و گفت:اقا خسته شده ام ،سه روز است که دارم برای حضرت ابوالفضل (ع) کار می کنم،تکیه می بندم و چراغ درست می کنم، این سه روز کفشهایم را نکنده ام.به او گفتم :خوب اگر کفشهایت را نکندی چطور وضو گرفتی؟چطور نماز خواندی؟رو کرد به من و گفت :ابوالفضلی که جواب نماز را نتواند بدهد من ان ابوالفضل را قبول ندارم!


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 16:50  توسط ابوالفضل  | 

مطالب قدیمی‌تر